یکی از دوستان خوبم داره از ایران میرم. شاید برای یه مدت طولانی.

روزگاری رو با هم گذروندیم.این هفته آخر سعی میکنم بیشتر همراهش باشم،شاید کمکی باشه. قبلا از نزدیک در جریان رفتن دوستان بودم، اما الان زاویه دید پدر مادر برام پررنگ تر شده. چیزی که قبلا زیاد توجه نمیکردم*.این دوستمون تک فرزند هست. نگاه پر از سکوت پدرش، لبخند زورکی مادرش برام سنگینه.  یه جوری مثل رفتن از این دنیا میمونه،تمرین خوبیه.

از دور خیلی هیجان انگیزه،مهاجرت،رفتن،خلاص شدن از این بنبستی که برامون ساختن.دنیای جدید،پروژه ای که سالها باید براش برنامه ریخت،ریسک کرد،از خیلی چیزها گذشت براش زحمت کشید،عرق ریخت. اما هفته آخر با همه فرق داره.ورق برمیگرده. تو میتونی بهترین سیستم رو پیاده کرده باشی،بدون نقص با پیشبینی همه موانع احتمالی.و راهکاری خوب و کارآمد برای عبور از بحران.  اما هفته آخر دیگه منطق پذیر نیست. محاسبه و برنامه در اون راه نداره.از جنس دیگست. نه اونایی که تو دانشگاه یادت دادن. اگر بخوای شبیه سازیش کنی باید گفت بغض مثل گیر کردن یه توپ تنیس تو گلوی آدم میمونه،نفس کم میاد،فکر میکنی همه دارن قلمبه شدن گلوت رو میبینن،اما هیچی نیست. بدبختی اونجاست باید لبخند هم بزنی،دلداری هم بدی.شاید سکوت و سفت گرفتن ماهیچه های صورت راهکار خوبی باشه.حداقل باعث میشه اشک پایین نیاد...

عبور از یک دنیا به دنیای دیگه همیشه توأم با تألم و سختی بوده.مثل متولد شدن.مثل مردن. ولی مرور زمان باعث اثبات بهتر بودن شرایط در دنیای جدید میشه.

فکر میکنین چند تا مملکت تو دنیا لبه چاقوی سوء مدیریتشون انقدر تیزه که باعث میشه کلی از آدماش نصف قلبشون اینور کره زمین بمونه نصفش اون ور؟

زیاد نیستن نگران نشین.ما و دو سه تای دیگه.

 

 * یه بزرگی میگفت آدما در مرز عبور از 5 تا 7 سال اول زندگیشون (7-14-21-28-35 سالگی) تغییرات محسوسی میکنند. شاید عوارض اون باشه زود هنگام دامن گیر من شده.