تولد نامه

بعله امروز خجسته سالروزِ تولدِ مبارک و میمون بنده بود. نه عزیز دل برادر عرض کردم تولد بنده بود،   خداوکیلی به من می آید میمون داشته باشم؟ تازه تولدش را هم جشن بگیرم؟ 

بعله فرتی 28 سالمان شد، یکی دو تا هم موی سپید پیدا کردیم به نشانه پختگی و تجربه!! البته نمیدانم چرا ما فقط نشانه های این چیزها را داریم و از خودشان خبری نیست.مثل همین کچلی مزمن که میگویند کلاسس دارد... ولی دریغ از یک اپسیلونش. امیدوارم به زودی پیدایشان شود تا خیلی گندش در نیامده لااقل.

28 سالی که بیشترش درس خواندیم مثلآ،  از این شاخه به آن شاخه رفتیم،از بالای درخت پایین افتادیم!!

28 سالی که ارزشمندترین اوقاتش را به دنبال آرزو های به درد نخور دوران کودکی پریدیم،لذت ها بردیم،تا مرگ رفتیم،بر فراز دشت ها و کوه ها هاله ای از آبی خزر در طرفی و خلیج پارس در سمت دیگر دیدیم. مست سرعت شدیم.

28 سالی که عاشق شدیم و فارغ .خندیدیم و گریستیم.

28 سالی که 28 روز گذشت.

و در ابتدای راه 7ساله پنجم زندگی، نگرانم در میانسالی،در دورانی که وقت به ثمر نشستن آموخته هاست حرفی برای گفتن دارم؟ تونستم تاثیر مثبتی هر چند کوچک داشته باشم؟ در پیشگاه خداوند میتونم دلیل خوبی برای هدر دادن این همه زمان و انرژی داشته باشم؟

تغییرات گسترده ایی در یکی دو سال گذشته به کمک و راهنمایی این این بزرگوار و دلگرمی ایشان در مسیر زندگیم دادم،که به نتیجه رسیدنش زمان بیشتری نیاز داره.  اگر به درست بودن مسیر ایمان داشته باشیم، تحمل سختی های تغییر راحت تر هست.

به امید بهتر شدن.

 

پ.ن:این مطالب مربوط به دیروز بود.

استادنامه

امروز ظهر با خبر شدم یکی از دوستان،که البته ابتدا استاد بنده بودن بعد باب آشنایی با ایشان باز شد،اول صبح نزدیک کرج همراه یکی از دانشجویانش سقوط کرده و فوت شدن. بنده خدا آدم خوب و خوش اخلاقی بود. سن وسال زیادی نداشت ولی استاد خلبان خوبی بود.

اون سال که ما شاگرد ایشان بودیم یادم هست به دستور سرهنگ.... ،ساعت کلاس ۳ تا ۶ عصر تابستان بود،رسمآ ما سرویس شدیم. البته نییت خیر بود!! و تصمیم داشتند مرد بسازند از ما،اما بین خودمان باشد خیلی هم افاقه نکرد و ما کماکان همان موجوداتی هستیم که بودیم. . ولی حضور این مرد و رفتارش دل گرمی خوبی بود.

خدایش بیامرزد...

شرفنامه

با مادر محترم رفتیم خرید،با هزار خفت وخاری یه جای پارک پیداکردم دنده عقب بچپم توش. یه خانوم با وَجَناتی (هزار الله اکبر) اومده بیزینس پهن کرده پشت ماشین ما. هرچی بوق میزنم اصلآ انگار نه انگار. تو این افکارم پلیس جریمم نکنه، راه رو زودتر باز کنم،آینه بقل رو نزنن،چرا ماشین عقبش هم بوق نداره،تو زاویه گردش فرمون برای پارک اون 10-20 سانتش که میزنه بیرون به عبوری ها نخوره...

دیگه دیدم نمیشه شیشه رو دادم پایین ازش خواهش کنم منو ببینه یکم بره کنار.  بعد این همه کشمکش تازه اومده درو باز کرده بشینه بریم....

حالا مادر جان از پیاده رو شاهد کل فیلم هستن. ما هم کم رو....

یعنی شرف برا آدم نمیزارن.

فرهنگ نامه

یه روزگاری درصد بالایی از آداب رسوم،سنت ها،ارزشهای اخلاقی، اجتماعی،مذهبی و در مجموع فرهنگ جامعه که هزاران سال برای بوجود آمادنش زمان صرف شده بود بود، از طریق آموزش مستقیم خانواده به نسل بعد منتقل میشد. و خوب در حد یک خانواده نرمال (که بیشتر افراد جامعه رو تشکیل میداد) با اندکی کم و زیاد، مشکلی نبود و این سیستم در دراز مدت کارایی خودش رو نشون داده بود و میشد بهش اعتماد کرد. 

 اما با روند صنعتی شدن، کارایی سیسم افت کرد.عملآ بچه ها زمان کمتری رو با خانواده بودن.پای رسانه های جمعی به قضیه باز شد، والدین فرصت کمتری داشتند. آموزش و پرورش از حالت سنتی خارج شد و نقش خانواده هرروز کمرنگتر میشد.جهش ناگهانی فن آوری و همراه نشدن نسل قبلی مزید بر علت شد، و این شکاف رو عمیقتر کرد. وضعییت اقتصاد رو به پیشرفت بود، رفاه عمومی به حد خوبی رسیده  اما مشکلات جدیدی در حال شکل گیری بود.

 بسیاری از نخبگان خطر رو حس کرده و تصمیم بر این شد دولتها نقش اصلی رو در احیای فرهنگ و بروزرسانی آن همگام با پیشرفت تکنولوژی و انتقال آن به نسل بعد به عهده داشته باشند.این روش اگرچه باعث تغییراتی نا متعارف در سیر شکل گیری فرهنگ از گذشته تا به امروز بود، اما منافع آن در دراز مدت باعث میشد ،بشه از اشکالات کوچکش چشم پوشی کرد.

این اتقاف در کشور ما بسیار کند افتاد و یا در بسیاری از موارد اصلآ توجهی به اون نشد.

عوارض این مشکل رو امروزه در ایران بصورت گسترده در شهرهایی که بیشتر از شکل سنتی خارج شدن میبینیم.

خلاصه در این زمینه هم در ایران مانند بقیه امور داریم روی لبه تیغ گام برمیداریم و با اندک لغزشی مشکلاتی بزرگ خواهیم داشت.  بله، این راه که میرویم به ترکستان است برادر.

پ.ن:این پست فقط براساس مشاهدات و تفکرات این بنده حقیر میباشد و لاغیر...

حکایت

روزی روزگاری خانم و آقایی محترم از میان باغ وبستانی باصفا وخلوت گذر میکردند، عده ایی انسان بی تربیت راه بر ایشان سد کرده و تقاضای اعمال سپوختنی(این واژه از سخنان گهربار شیخ تگزاس«حفظ الله تعالی» به عاریت گرفته شده) نمودند،و تهدید کردند اگر تقاضایشان اجابت نشود آنها را به طرفةالعینی خواهند کُشت. این برادر غیور که حفظ جان شیرین را تنها در استجابت درخواست بی تربیتان دید،دعوتشان لبیک گفت. بیتربیتان خطی گرداگرد غیور مرد کشیده و عهد کردند اگر در حال اعمال بی عفتی با زوجه، مرد قدم از آن خط فراتر نهد هر دو را خواهند کشت.  پس از پایان عملیات و رهایی از چنگال دیوصفتان، زن بیچاره فریاد برآورد: خاک بر سرت ای مرد که ارزنی شجاعت نداشتی مرا از دست اینان برهانی.  مرد گفت: گزافه نگوی ای زن ،چه میدانی من چگونه عرصه بر آنان تنگ کردم و موجبات آزادی تو را فراهم آوردم. زن گفت چگونه؟   مرد با غرور تمام پاسخ داد: من بارها یک پای خود را بیرون خط میگذاشتم و به داخل می آوردم این شد که از مبارزه من به ستوه آمده رهایت کردند بدبخت.  زن نیز نعره ها بزد و از داشتن اینچنین شیرمردی تا ابد بر خود بالید. 

داستان ناوگان هواپیمایی ایران و تحریم و ستمی که به هموطنانمان شده  برگرفته از همین حکایت است. نقش مرد نیز به دلایل ام نیتی ذکر نشد.  میتوان از خلبانان جان بر کف این مرز و بوم نیز به عنوان چوب دو سر طلا* در این حکایت نام برد.  پیشاپیش خدایش بیامرزدشان. 

*به فراخور حال میتوان از واژه طلا تعابیر گوناگون داشت.

اگر شاخصه های توسعه علمی،اجتماعی،سیاسی،فرهنگی هر کشور را روی محوری با دو سر منها و به اضافه بینهایت در نظر بگیریم،فکر میکنم در چند صدسال آینده حد وسط تقریبآ خالی و در مرحله پیشرفته تر به نابودی سمت منفی منجر بشه. و شاید ورود به دوره ای نوین. پس زنبیل* بزارین جا گیرتون بیاد.از شما که گذشت عزیز دل برادر،به فکر نوه هایت باش.

*علما دانند

پ.ن: در مورد وقایع اخیر هواپیمایی فعلآ حرفی نمیزنم،چون تف سربالا می باشد. از آن سبز خوشرنگ ها.